عبد الرزاق اللاهيجي

177

گوهر مراد ( فارسى )

كلى است كه كار مجرّد است نه مادّى ، پس نفس فلك ، مجرد باشد از ماده ، چون نفس ناطقه انسانى . و چون تجرّد نفوس فلكيّه ثابت شد ، مستلزم ثبوت ذوات مجردهء عقليه نيز هست ، چه اراده عقلى مستدعى مراد عقلى است ؛ و اراده عقلى ، خالى از شهوت و غضب متعلق نشود مگر به خير بالذات ؛ و خير بالذات آن بود كه در او عدم و فقد نبود ؛ چه مناط شريّت عدم است و چون در او عدم نبود حاجت و فساد نبود ؛ پس بايد مجرّد باشد . چه در حد ذات مادّى ، حاجت به مادّه و وضع و موضوع باشد . و مجرد نفسى نتواند بود . چه نفس ، در فعل محتاج بود به ماده ؛ پس مراد فلك در حركت ، امرى بود مجرد از مادّه ذاتا و فعلا . اما ذات مجرد ، مقصود به حركت نتواند بود ، و همچنين كمالات غير متعديه از ذات نيز نتواند بود ، بلكه كمالى بايد كه فايض شود از ذات مجرد . و چون فيضان موقوف به مناسبت است ؛ پس حركت سبب حصول مناسبت باشد و وجه مناسبت تشبّه متحرك تواند بود در حركت به ذات مجرد . چه حركت افلاك واسطه رسيدن نفع است از مبدأ به كاينات ؛ چه امور كاينات مستند است به اوضاع افلاك ، پس فلك حركت به جهت آن كند كه شبيه شود به مجرّد در ايصال نفع به غير . و به سبب اين مشابهت و مناسبت مستحق شود فيضان كمالات را . و نمىتواند بود كه نفس ايصال نفع ، مقصود اصلى از حركت باشد ، چه مراد عقلى بايد خير و كمال بود به جهت مريد « 1 » و نفس ايصال نفع به غير كمال و خير موصل نيست ، امّا سبب و واسطه كمال و خير تواند شد . پس چون مقصود افلاك در حركات ، تشبّه به مبدأ مجرد بود و حركات مختلف بايد كه مشبّه به « 2 » متعدد باشد ، پس مبادى مجرّدهء متعدده ثابت شود .

--> ( 1 ) ج : مزيد . ( 2 ) ج : متشبّه به .